چون تو با مایی نباشد هیچ غم
-
تاریخ: 1396/9/13 ساعت: 18:27
یکشنبه بود که حدیث (دوسته دوره راهنماییم) به من پیام داد. ینـی تا پیام داد حدس زدم که میخاد بحث بیرونو پیش بکشه و خودمو آماده کرده بودم که بهش بگم نــع نمیتـونم سرم شلوغه..! (واقعنـم سرم شلوغ بود اون ـروز. باید ارائه میدادم فرداش. چیزی که فک میکردم تو یکی دوساعت تموم میشه 6-7 ساعت وقتــمو گرفت. چون ...
طرح2
-
تاریخ: 1396/9/13 ساعت: 18:27
یه زمین داده که از هر چهار طرف قناسه، هندسه ی خالصی هم نداره، از سه طرف هم بسته س، بعد میگه بیا طراحی کن!!! این چیه آخهه&#
روزـآ خوب میگذره
-
تاریخ: 1396/9/13 ساعت: 18:27
چن روز پیش بازم واسه تولدم سوپرایز شدم ! خلاقیــت مهسااا تو حلقم واقعننن :)) به من زنگ زده منو از خونه کشونده بیـرون و خودش و آمنه رفتن خونه ما و تزیین مزیین کردن تا من بیـام! عاشقــشونم اصـــنننن! بعضـی وقتا با خودم فک میکنم که عایا من چ ویژگی مثبتی دارم که همچین دوسای عشقی دارم آخه؟؟؟ ^__^ یه بار ...
نمیشه که !
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 6:36
دیشـب با مسترلاو قرار بود بریم بیرون. ولی از وقتی اومد حالش بد بود و سرشو گرفته بود و تو خودش مچاله شده بود و یه کلمه هم به من جواب نمیداد که چشه منــم ترسیـده بودم عاغااا زودی رفتم براش داروخونه قرص گرفتم و یه بطری آب معدنی و دادم بش قرص خورد و یکمی بهتر شد کلاً صندلی رو خوابونده بود و فک کنم یه چر...
کارآگاه بازی
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 6:36
دیشب دقیقن قبل از اینکه برم پیش مسترلاو با محمدرضا سوار ماشین شدیم که برم یه روغن بخرم برای مژه هام که پرپشت تر بشه. آقـا ما اومـدیم میانبـر بزنیم از یه خیابون دیگه رفتیم که یهـــو محمدرضا گفت عههههههه. خودشهههههه! گفتم چی خودشههه که دیدم بعله ماشین باباس! خواسیم براش بوق بزنم و عرض ادبی کنیم! ولی ی...
مد :|
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 6:36
یکی از خصوصیات بارز من اینه که میــرم میگردم ببینم چی مد شده بعد همونو نمیخـــرم ! یک عدد فراری از مد میباشم از این شلوار جینــآ که روش مهره های سفید دوختن ! عوووق ! انگار زگیل زده ! از این دمپایی های کفـــشی ! خیلی دوس داشتم بگیـرم چون هر کفشی میگیرم پشت پامو میزنه داغون میکنه و اینـآ کاملاً مناسب ...
چه ربطی داره به خودکشی؟؟!!!
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 6:36
چه ربطی داره به خودکشی؟؟!!! حالا چرا نهنـــگ آبی؟! چرا سمنـدر ِ قرمز نه؟؟ تاريخ شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۶سـاعت 15:12 نويسنده الـــــی زـآ| |
بوی خاطره انگیز
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 6:36
تو فرودگاه تایلند وقتی ـکه میخاسیم برگردیم کلییییی عطــر تست کردیم. اعتراف میکنم تا اونجایی که میتونسم نذاشتــم هیچ عطری از دستـم قِــسـر در بره ! روی بدنم دیگه جایی نبود برای تست کردن ! کاغذاشـو مینداختم هرجایی از کیفم که بتونم یه طوری که بوهاش با هم مخلـوط نشـه. وقتــی برگشتــیم بعد از مدت ـــها ت...
...
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 6:36
وقــتی بابا میگـه قرصـی که میخورم دبـی 400 و خورده ای بوده درحالیکه اینجا صدتومن میخـره ! بعـد بگین روحانی کاری نکـــرده تاريخ شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۶سـاعت 15:39 نويسنده الـــــی زـآ| |
واقعن که
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 6:36
یه سری ها هم هستن تو پیج دانشگاه که وقــتی دانشجویان جدیدالورود بـه پیج وارد میشـن میـرن توو فالوورا میگـردن و اونآیی که اخیــراً پیج رو فالو کردن و دختـر هم میباشن پیـدا میکنن و سپس دایرکت میدن میگن ترم چندی؟! که مخشـونو بزنن ! ینــی آدم اینقـــــــــــدر نابــــود؟؟؟؟ تاريخ شنبه بیست و پنجم شهریور...
یه شب خوب در عبدالنبی !
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 23:07
عصر که مهسا زنگ زد گفت بریم خونه ی آمنه اینا داشتم زبان میخوندم و بشـدت حوصلم سر رفته بود! اولــش اصن حسـش نبود که پاشم برم ولی با خودم گفتم خاک بر سرت! این چه تابستونیه که درس کردی برا خودت؟! یا داری فیلم میبینی یا کتاب میخونی یا زبان تمرین میکنی؟! یکــم برو بیرون تو اجتماع باش افسرده شدی بدبخخخت! ...
اول شهریور
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 23:07
پخخخخخخ. شــروع شهریوررر مـآه تبـــریک !!! حالا میـدونم شهریور ماه هیچ دخلـــی به من نداره ! ولی خـب ! از شروع های دوباره خوشم میاد ! این شـروع های دوباره رو با عهـد و پیمان با خودم شـروع میکنم و خودمو وادار میکنـم بهـــتــر باشم ! بیشتـر مطالعه کنم. بیشتر یاد بگیرم. بیشتـر معاشرت کنم. بیشتر خوش بگذ...
شیرین تر از این درد به عمرم نچشیدم
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 8:45
طبق معمول بخاطر ِ ریتـم ـش و تبحـر خواننـده و فراز و فرودها این آهنــگ رو دان کـردم ... تا امـروز هیچوقت عمیـقاً به کلمات و معنیش دقت نکـردم!!! و الآنه که میفهمم این آهنگ یه شــاهکـــاره ای چشمه ی جوشانم ، ای باغ بهارم ، جز بستن دل با تو که من چاره ندارم هم راز ِ من و همسفرم باش که با تو ، همراه تو
چی بخونم؟؟؟
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 8:45
چی بخونم؟؟؟ تاحالا هیچوقت توی زندگیم اینقد تشنه ی یاد گرفتن نبودم...!!! دوس دارم چیزآی جدید رو کشـف کنـم... از همه چی سر در بیارم. ولی این وسـط یه مشکل دارم، اونم دمدمی مزاج بودنمه! اینکهـ هی از این شاخه به اون شاخه میپرم! یه دیقه "دو قـرن سکوت" دستـمه و تشنه ی یادگیـری تاریخ! یه دیقـه چمباتمه زدم ر
همین تیکه رو میبینی؟؟! هزار و صد :| :))
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 8:45
خیلی وقته که از تهران برگشتم. ولی هنوزم عیادتی و مراجعه کننده دارم ! این نشون میده که دوستای خوبی دارم دیروزم مهسا و آمنه اومدن. اولش یکم حرف زدیم و غیبت کردیم. بعدش مهسا گفت بیاین جلوی موهای منو فر کنین. ولی موهای مهسا کوتاه بود و با بابلیسی که من داشت فر نمیشد. ناچاراً با اتو مو و مداد باید اینکا
گات
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 8:45
گات گیم آو ترونز رو دیدم. عاغاااا فک نمیکــردم این شکلــی باشــهههه!!! حالـم به هم خورد از دیدن این ـهمه خون و سـر بریـده و دست قطع شـده و از این کارـآی خشونت آمیـززز... این فیلمــآ هیچ جوره با روحیـات من سازگار نیس. ولـی چیزی که باعث شد ادامه بدم به دیدنـش فیلمـنامه و داستـان عالـیش بود. آدم از دید
کتابایی که خوندم
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 8:45
کتاب ِ "پارک ژوراسیک" رو تموم کردم. و بلافاصـله بعدش فیلمش رو دیدم. اگه به کتاب نمره 10 بدم به فیلمش با ارفاق یک میدم! من به دایناسورها هیچ علاقه ای ندارم و بنظرم موجودات چندش آوری هم هستن. ولـی کتاب طوری نوشته شـده که از خوندنش لذت میـبرین. کتاب صـرفاً جنبه ی داستانی و سرگرم کننـده نداره. یه کتاب ع
خبر خوش
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 8:45
در حالیــکه هممـون با بابا قهریم که چرا شام نبردتمون بیـرون، با لبخنـدی که سعی میکنه قایمش کنه به محمدرضا میگه: یه خبـری برات دارم که اگه بشنـوی کیــف میکنی!!! محمدرضا : ها مربـی شدی؟! و باز هم بابا با دلخـوشی زایـد الوصـفی که در چهـره اش موج میـزد، مثـلن میخواست بگـه این اتفـاق اصـلاً براش مهم نیس
آرزوها
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 8:45
آرزوها یکی از آرزوهام اینه که لباس ِ جشن نامزدی ـمونو بدم مدل ِ زیبای خفته درست کنن برام ^__^ عاشقــشـم.. قطعــاً اینکـارو خواهم کـــرد! اینکـه صورتیه هم اصـلاً مهم نیس (ولی موهامو بلوند نمیکنم) تاريخ چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۶سـاعت 17:34 نويسنده الـــــی زـآ| |
برنامه ریزیم پشــک خورد !!!
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 16:53
برنامه ریزیم پشــک خورد !!! اعصابم خورده امروز هیچی درس نخوندم. هرکاری کردم از رو پاورپوینت و با لپ تاپ نتونسم بخونم. رفتم پی دی افو پرینت گرفتم با یه بدبختییی. چون صفحات خاصی رو هم میخواسم خیلی طول کشیددد. دختر ِ بیچاره هی از این صفحه تا اون صفحه جدا میکرد پرینت میگرفت. پدرش در اومد، خودمم کلی معطل